زندگی در جریان است...
من، برگشته ام به نقش مادری و همسری؛ لیست غذای هفته را مینویسم که هر روز کاسه چه کنم دست نگیرم. به سفارش پسرکم پیراشکی درست میکنم. دکوراسیون اتاق خوابمان را تغییر میدهم تا روحیه ام عوض شود. همسرجان ما را میبرد به یک جاهای بکری که تا دلمان بخواهد از روی درخت میوه بچینیم و بخوریم؛ توت و سیب و زردآلو.
مخابرات اصفهان هم لطف میکند هر روز صبح چند ساعتی اینترنت کل استان را میفرستد روی هوا که ما بی دغدغه به کارهایمان برسیم!
پ.ن1: رضا امیرخانی در صفحه 106 «بیوتن» ش مینویسد: «شب است، خانه ام، کنار هم سرم، و این هر سه مرا آرام نمی کند...»
از روزی که پایم را توی خانه گذاشتم و میدانستم که قرار است روال گذشته زندگی در پیش گرفته شود، این جمله در ذهنم مرور میشد؛ این جمله را دوست داشتم ولی واقعیت این است که این هر سه مرا آرام میکند؛ بدجور مرا آرام میکند.
ممکن است دلتنگ باشی، ممکن است دلخور باشی، ممکن است غمگین باشی، اما ممکن هست که با همه اینها «آرام» باشی...
من اینجا... در این خانه... کنار این هم سر... آرامم....
پ.ن2:زندگی خوب است؛ مادر بودن خوب است؛ همسر بودن خوب است؛ اینها یک برش از زندگی است. دختر بودن هم برشی دیگر. درد من این است که چرا این دو برش این همه از هم جدا افتاده است... درد من نگفتنی است...
پ.ن3: شاید دوباره بیوتن را بخوانم. به افتخار علیرضا. مرد جوانی که خاطرات دانشجوییش در نیویورک رقم خواهد خورد. مرد جوانی که برادر دوست داشتنی من است.